این روزهای شیرین گندمکم...
عزیز دل مامان! این روزها که دانشگاه ها به خاطر امتحانات تعطیله بابا مهدی کمتر میره سر کار و خوشبختانه دیگه مجبور نیستیم صبح دختر نازمونو خونه خاله ببریم.امروز که زودتر بیدار شده بودی و رو پای بابا میخواستی دوباره بخوابی وقتی ازت خداحافظی کردم تا بیام سر کار دیدم پستونکتو در آوردی و با دستهای کوچولوت داری برام بوس میفرستی.الهی که من فدای دختر مهربونو نازم بشم دیشب قبل از خواب بابا به شما بیسکوییت داده بود.وقت خوابت که شد در حالیکه تو دستهات هنوز اون بیسکوییتو داشتی بابا شمارو بغل کرد که بخوابونت.که دخترمهربون ما بیسکوئیتشو در حالیکه با بزاق دهان و داخل مشت گره خورده حسابی خیس شده بودو تو دهان بابا مهدی...
نویسنده :
مامان
8:23



